مسطر

سطری از ابروی تو خوشتر نبود...لیک کج آمد چو به مسطر نبود

رمان دژ فراموشی

بسم الله الرحمن الرحیم

از همان بچگی از وقتی مادرم رمان می خواند و قبل از خواب برای من به صورت خلاصه تعریف میکرد شاید حدود 20 سال می گذرد و روز به روز علاقه من به خواندن رمان بیشتر در عوض روز به روز  وقت کمتر...

رمانی که این روزها مشغول خواندن بودم نوشته آنتونی هوروویتس  ( (ANTHONY HOROWITZ  به نام دژ فراموشی (OBLIVION)  که جلد پنجم و آخرین آن از سری کتاب های  قدرت پنج نگهبان است و به مترجمی خانم گیتا گرکانی می باشد و در دسته رمان های کودک و نوجوان طبقه بندی می شود. و دارای 736 صفحه و به قیمت 30 هزار تومان می باشد و چاپ بهار 93 می باشد البته ظاهرا نوشته شده در سال 2012.

لینک ویکی پدیا در مورد نویسنده و توضیح مختصری از آثارش.

در حین خواندن مطالبی از کتاب نظرم را به خودش جلب میکرد که سعی کردم آنها را تا حد امکان یادداشت کنم.

1-      کتاب در مورد نبرد خیر و شر در آخر الزمان است وقتی که پیشینیان از اعماق تاریخ بیرون آمده و در طی 10 سال زمین را در کنترل خود گرفته و در حال نابودی آن است و مشخصه حضور آنان وجود تاریکی است و اینکه از رنج و درد مردم لذت می برند و اینکه آنها را نمی کشند بلکه شکنجه می دهند تا لذت ببرند

2-      در صفحه 50 می بینم که ناجیان بشریت 5 نفر هستند که شامل :

-          اسکارلت : دختری اندونزیایی و دارای قدرت کنترل آب و هوا

-          جیمی : پسری آمریکایی و دارای قدرت کنترل ذهن

-          اسکات : برادر جیمی و دارای قدرت کنترل ذهن

-          پدرو : پسری از اهالی کشور پرو و دارای قدرت شفا دهندگی

-          ماتیو فریمن ( به قولی آزاد مرد)  یا مت : پسری آمریکایی و قدرتمند ترین عضو این گروه

همانطور که می بینم اینان 5 نفر هستند شامل 1 دختر و 4 پسر و این برای ما یاد آور مطلب حائز اهمیتی است. و نکته مهم دیگر اینکه تا مت آمریکایی نباشد اینان کاری از دستشان بر نمی آید و این آمریکا خواهد بود که منجی اصلی به شمار می آید و اگر می بینم فرهنگ دیگر نقاط دنیا هم دارای ویژگی و قدرتی است این فقط در حد ابزار است و این یک آمریکایی است که عفل مدیریتی دارد.

3-      در صفحه 52 می توانیم ببینیم چطور نویسنده القا می کند که اماکن مقدس تقدسشان بخاطر جادو است نه چیز دیگر، از اماکن مقدس اسلام و مسیحیت تا مقدسات تبتی ها و مصر باستان مثل اهرام ثلاثه و این نکته را در جاهای مختلف کتاب میتوانیم شاهد باشیم

4-      در صفحه 142 و 155 می خوانیم که خاورمیانه محلی است نا آرام و و این نا آرامی فراگیر و همیشگی است

5-      در صفحه 142 ذکر شده است که بعضی از این تهدید ها از سوی ایران است.

6-      در صفحه 157 اشاره می شود که مسلمانان مخالف 5 نگهبان و منجی بشریت هستند و در پی گرفتن آنها برآمده اند.

7-      در صفحه 159 می خوانیم که رئیس جمهور مصر خدای زمان مسلمانیش را رها کرده و سر سپرده خدای جدید شده و رئیس پیشینیان است چرا که حداقل این خدا حرف ها وسوالات او را بی جواب نمی گذارد و به طور غیر مستقیم در پایان خواهیم دید مت آمریکایی با شکست رئیس پیشینیان در واقع خدای مسلمانان را شکست داده همان خدایی ( رئیس پیشینیانی) که در پی انتقام از مت آمریکایی است همانکه 10 هزار سال پیش موجب شکستش شده بود و بخاطر همین از مت آمریکایی کینه داشته است.

8-      در صفحه 284 می توانیم توصیف زیبایی از قیامت را بخوانیم

9-      صفحه 338 اشاره به نبود فلسطین و بودن اسرائیل

10-   در صفحه 354 شیخ راشد آل تمیم رئیس جمهور دوبی بیشتر در ظاهر و قیافه و رفتار ها به قذافی می ماند

11-   و در انتها این را شاهدیم که رمان به صورت کامل در خدمت مرام صهیونیسم است و بر ضد بقیه ادیان آنجا که در صفحه 159 اسلام و مسیحیت و یهودیت را مذاهب قدیمی فراموش شده می خواند. راهب ها را شیطانی و شیخ ها را دیوانه می خواند و یا به رهبر این پنج نگهبان اشاره می کند که اگر بخواهد می تواند با یک کلمه دریا را بشکافد!

.......

در پایان آنچه را باید میگفتیم گفتیم جز اینکه با تمام احترامی که برای مترجم قائلم باید بگویم که ترجمه افتضاح بود

ویراستاری از آن هم افتضاح تر!

در پناه خدا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 23:4  توسط علی  | 

سه کاهن

بنده اهل نقد نویسی نیستم نه فقط چون دانش تخصصی ندارم بلکه خود را در حد و قواره اینکار نمی بینم.

این موارد نیز تنها مطالبی هستند که هنگام ویا در پایان کتاب به ذهن بنده خطور کرده اند.

1-بنده نه نویسنده و نه آثار ایشان را می شناسم و این تنها اثر از ایشان است که بنده مطالعه کرده ام.علی القاعده قضاوت ها مبتنی بر خواندن همین اثر است.

2-کار نویسنده شایسته تقدیر است چرا که دوره ای از زندگانی شریف پیامبر اسلام را با سبکی نو نگاشته اند که تا بحال بی سابقه یا کم سابقه بوده است.

3- قرار بر این است واقعه ای تاریخی به صورت رمان در آید پس بهتر است بخش های حقیقی مشخص باشد تا خواننده تازه کار گمان نکند همه مطالب قطعاتی از تاریخ هستند.

4- شاهدیم نویسنده در داستان از صنعت تکرار به کرات استفاده میکند مخصوصا در مورد وقایع پیش از ظهر ( داستان پیرامون 2 روز از زندگی پیامبر اکرم است).

5- صنعت دیگری که شاهد آنیم و به نوعی نتیجه صنعت بالا است اطناب مبتنی بر تکرار است. البته می توانست با قرار دادن وقایع حقیقی و یا حذف کردن بخش هایی از همان نیم روز ذکر شده تا حد چشمگیری آن را تصحیح کند.

6- می بایست در شناساندن ماهیت راهبان یهودی بیشتر تلاش می شد. و اینکه اصلا چرا وجود این بچه را تهدیدی می دیدند در عین حال او را احترام می کردند و همچنین چرا گروهی از راهبان در همان ابتدا او را تقدیس می کردند؟

7-درست است که پیامبر 4 سال دارد ولی در آموزه های دینی ما نقل شده است که ایشان حرف میزدند و یا گاهی با دایه خود بحث می کردند. اما در اینجا انگار روزه ی سکوت گرفته اند.

8- در مورد وقوع اتفاقات عجیب معجزه گونه در پیرامون پیامبر خوب کار شده بود.

9- *به هیچ وجه* مناسب نبود آن مکالمه کذایی میان حلیمه و شوهرش هنگام گرفتن بچه.ایشان درست است که پیامبر را به دنیا نیاورده اند اما مادر رضاعی که هستند!

10-جا داشت احساس دایه در هنگام تحویل بچه به مادر کار شود.

البته در آخر باید متذکر شوم که به ایرادات بنی اسرائیلی بنده گوش نکنید و از خواندن کتاب لذت ببرید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 15:29  توسط علی  | 

worship



Worship god

 in such a way as if  you are seeing him, even though you do not see him

.He can see you



برچسب‌ها: Worship, god
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 17:46  توسط علی  | 

جنگ نرم با دشمن خیالی گاهی

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اهلک عدوهم

گاهی فکر می کنیم و گاهی فکر میکنیم که فکر میکنیم.شما می توانیم به جای "فکر میکنیم" آخر فعل های دیگری نیز به کار ببریم مثلا جنگیدن آن هم از نوع نرم آن.

خطاب اصلی من به دوستانی است که دغدغه اسلام و انقلاب دارند اما بعضن راه را گم می کنند.نه اینکه نویسنده خود راهنمای خوبی است، خیر، بلکه دغدغه ایست بسیار بزرگ و مهم برایش.

شبیه آنچه بالاتر نوشتم گاهی مشغول جنگ نرم هستیم و گاهی فکر میکنیم که مشغول جنگ نرم هستیم، در صورتی که حقیقت این است که گرفتار زندگی مجازی بعضا ملعون شده ایم و در واقع هر آنچه از نداشته های خود را که در زندگی حقیقی و واقعی از آن محروم بوده ایم  در ساحت مجازٍ به عرصه نمایش گذاشته و خود را قهرمان قصه های خیالی آن می بینیم.

چه بسا به قصد جنگ وارد می شویم اما خیلی نرم از رقیب خیالی شکست می خوریم و خیلی نرم تر گرفتار روز مرگی های اعتیاد آور آن می شویم که رهایی از آن اراده ای پولادین می خواهد که مع الاسف این نیز به نرمترین شکل تحلیل رفته  و اکنون فقط خاطره ای محو از آن باقی مانده است.

شاهد مطلب اینکه، جنگ، میان دو دشمن است در حالی که می بینیم بسیاری از افاضات ما در معرکه این جنگ ادعایی اصلا خاصیتی که ندارد هیچ، گل به خود و خودی نیز هست.

گاهی به خیال جنگ وقار و شخصیتی برای خود باقی نمی گذاریم و گاهی عاقبت اخروی خود را نیز خراب می کنیم و خسر الدنیا و الآخره می شویم. به عشق خدمت به اسلام می آییم و چیزی جز خدمت به شیطان عایدمان نمی شود.

نیاز به تذکر ندارد که چه بسیار در منابع دینی ما پرهیز از کلام بی جا و بیش از حد، پرهیز از روابط نا بجا و پرهیز از اختلاط محرم و نامحرم داده شده است اما می بینیم چه نرم نرمک این موارد از ما گرفته شده است.

از آن دسته مواردی که این جنگ نرم آن را به نرمی از ما گرفته است موضوع مطالعه است. مطالعه ای که می تواند اعتقادات ما را مستحکم کند، ریشه های فکری و نظری ما را بسازد جای خود را به انبوهی از خبرهایی که لحظه ای بعد اعتبار خود را از دست می دهد، داده است. نمی گویم که خبر بد است اما به جای خود، به اندازه خود.نمک به این مهمی نه کم نه زیاد.خبر نیز هم.

برادر من خواهر من، نیاز نیست همه ما در شبکه های اجتماعی مشغول جنگیدن باشیم. باور کنیم صحنه های دیگر این جنگ نیاز به نیرو دارد. چرا همین وبلاگ را به دست نمیگیریم.قلم بزنیم.بنویسیم.تحلیل کنیم.

اصلا یاد بگیریم نویسندگی را.

القصه

نیاز داریم دوباره نگاهی بیاندازیم به خود و کارهایمان.

خدا کند نرسیده باشیم به رمان کوری که کور باشیم یا اگر هستیم خدا کند بینا شویم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 22:15  توسط علی  | 

خوب برای زن، بد برای مرد

اول یه مطلب کوچولو از حاج آقا مجتهدی(ره)

در حدیث آمده که در دوره ی آخر الزمان، شکم مردم، خدای شان می شود و دائم دنبال شکم هستند،

ناهار چه بخوریم،شام چه بخوریم.

یک بار من به یک نفر که همیشه می گفت امشب چه بخوریم و فردا چه بخوریم، با شوخی گفتم:

"پس فردا چه بخوریم"

این چه حرفی است؟من از کجا می دانم که تا امشب زنده ام که می گویم شب بخورم.

لقمان حکیم به پسرش می گوید:

"پسرم! صبح که کردی، حدیث شب نکن.چه می دانی زنده ای یا نه"

شاید فردا شناسنامه ات در بهشت زهرا مهر بخورد و اسمت در اموات باشد.خیلی ها الان زنده اند و سالم

سالم،

اما فردا همین موقع، شناسنامه شان مهر خورده است

...............................................................................

خوب برای زن

چون

او میخواهد خوب شوهر داری کند پس به فکر غذای خوب است برای شوهر.

بد برای مرد

چون

مطالب بالا

......................................

*امروز همسرم از من پرسیدن برای شام چه درست کنم

و من هم گفتم فلان غذا.

خب اشتباه کردم.نباید می گفتم.

باید م گفتم الحمدلله این همه نعمت، خدا به ما داده

هر چه دوست دارید درست کنید.

*البته بگم این مطلب را

اگر زن هم به فکر شکمش باشد بد است دوباره

...............................................

*راستی شناسنامه ی ما 

کی و کجا 

وعده ی دیدار ما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 22:23  توسط علی  | 

Islam's law to save

.Islam’s law to save personality, firstly and destroy diseconomy, secondly

:Quote from mohammed 

,MAKE YOUR DONATION BEFORE THE NEEDY MAN ASKS FOR IT 

,IF YOU LET HIM UTTER HIS NEEDS 

 .YOU TAKE MORE FROM HIS SELF RESPECT THAN WHAT YOU GIVE TO HIM 

 


برچسب‌ها: personality, diseconomy, mohammed, Quote, DONATION
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 21:58  توسط علی  | 

توصیه یکی از علما به بنده

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اهلک عدوهم

یادمه ایام حوزه که قم بودم

خدا توفیق داد یه روز در محضر یکی از علمای قم بودم

به من گفتن که چه میکنی؟

من هم از سیر تا پیاز رو گفتم

من جمله اینترنت و فعالیت در فضای مجازی

یه فکری کردن و گفتن

می تونی تو اونجایی که کار میکنی

داستانی، حدیثی 

در مورد معصومین

به انگلیسی یا سایر زبونا

بنویسی؟

اینطور اگه به فارسی تبلیغ میکردی تا حالا

به انگلیسی یا سایر زبونا هم تو پرونده ت می نویسن

شاید باعث خیر هم شد که 

فبها و نعمت

..................................

القصه

گفتم 

که

اگه یه وقت شما هم دیدید خوبه

در حد توانتون این کار رو انجام بدید!

در پناه خدا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 20:15  توسط علی  | 

"سلام کردن" های ما

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اهلک عدوهم

آرامش کلمه ایست که تمام زندگی ما برای رسیدن به مفهوم آن می گذرد.

گاه با کارهای خیلی کوچک که اصلا به چشم نمی آیند می توان آن را به دست آورد.تنها کافی است که نوع

نگاه خود را به موضوعات تغییر دهیم و مثبت اندیش باشیم.چگونه؟

آیا تا به حال با خود اندیشیده ایم که ما چگونه زندگی میکنیم؟ نوع و سبک زندگی ما درست است؟

اصلا کدام نوع و سبک زندگی صحیح است؟

موردی که گاه خیلی از تنش ها را بر طرف میکند در روابط ما موضوع "سلام کردن" است.

در آموزه های دین اسلام آمده که با لبخند سلام کنید.اگر به معنای سلام دقت کنیم نکات جالبی برای یاد گرفتن می یابیم.

سلام مصدر است ومعنای طرفینی دارد یعنی باید دو طرف باشد تا سلام تحقق یابد.وقتی من به کسی سلام 

میکنم به این معناست که شما از طرف من در سلم و سلامتی هستید یعنی شما از طرف من هیچ گونه ضررینخواهید دید.حال به این موضوع بیاندیشیم که این معنا همراه با یک لبخند باشد، چه اثر روانی دارد!!!

گاهی نیاز است در رفتار های عادی خود نیز فکر کنیم.

بیاییم با محبت و لبخند به دیگران سلام کنیم.




+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1392ساعت 13:35  توسط علی  | 

گاه گاه روضه دلم میخواهد،

گاه گاه روضه دلم میخواهد،
روضه ی حضرت ماه،
روضه ی حضرت عشق،
روضه ی حضرت دوست،
روضه ی فاطمه ها،
روضه ی بنت نبی ،
روضه ی بنت علی،
و خلاصه...،
دل ما روضه دلش می خواهد،
و سرازیر شود اشک،
و نفس بند بیاید،
چشم ها تیره و تار،
و ندایی از عمق وجود،
فریاد بر آرد،
بس کن ای دل،
این حسین است، حسین بن علی،
داده است به دستت گذر کرببلا*
.....................
کربلا دلم میخواهد
*فقط به زیانم آمد
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 23:39  توسط علی  | 

بابای من کجاست :(

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اهلک عدوهم

قصد نداشتم بنویسم اما دلم خیلی گرفته بود.غصه ای سراسر وجودم رو گرفته که نه خلاصی داره و نه میخوام که داشته باشه.

دیروز پنج شنبه، بعد از نماز صبح راه افتادم به سمت قم.هوا تاریک و روشن بود.تو اتوبان تهران قم، بارون شدیدی میومد،مرتب پنجره رو پاک میکردم و زمین های کنار جاده رو میدیدم که همه گٍل شدن.مطمئن بودم اگه کسی توش گیر کنه هر چند که نزدیک جاده س اما از سرما و باد و بارون جون میده.با خودم فکر کردم الان این تاکسی که من سوارم خیلی گرم و نرمه.میتونم بخوابم، میتونم مطالعه کنم، میتونم با راننده در کمال آرامش و آسایش حرف بزنم، اما چیزی که خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود و غصه ش دلم رو آزرده بود این بود که الان امام من کجاست؟تو کدوم صحرا وبیابانه؟! الان همدمی داره؟! آیا داره غصه میخوره؟!

لیت شعری این استقرت بک النوی
بل ای ارض تقلک او ثری
أ برضوی ام غیرها ام ذی طوی
عزیز علی ان اری الخلق و لا تری
و لا اسمع لک حسیسا و لا نجوی

تو خلوت خودم سرم رو پایین انداختم و بغض کردم که از دست من که کاری بر نمیاد که برای راحتی امامم انجام بدم اما همین هم که از دستم برمیاد که کارای خوبی انجام بدم و حداقل یه لبخند رو لبشون بنشونم و دلشون رو شاد کنم، از ایشون دارم دریغ میکنم.

خودم از خودم بدم اومد و شرمنده امامم بودم.

تا امروز صبح قبل از نماز صبح، خواب دیدم که سرم رو به حالت سجده روی زانوی امام گذاشتم و فقط گریه میکنم.ظاهرا امام ظهور کرده بودن و در حال فتح شهر ها بودن و من هم جز یارهای امام بودم.قرار بود شمشیر امام رو براشون ببرن و از بخت خوب من، این بر عهده ی من بود.من یه شمشیر و یه خنجر انتخاب کردم و پشت سرشون بردم. امام از پشت شبیه همین عکس معروفی بود که معمولا بکار برده میشه

+

وقتی بیدار شدم، با خودم فکر کردم دلیلش چی بوده که من این خواب رو دیدم.یکی از چیزایی که به ذهنم رسید این بود که "ایشان همیشه به یاد ما هستند فقط کافیه ما حواسمون رو جمع کنیم"

اما همه اینها بهونه بود تا این حرف رو بزنم.

ما الان که زمستونه بخاری ها رو راه انداختیم.چند وقت دیگه که تابستون بشه کولرها رو راه میندازیم.اما اصلا به این فک نمیکنیم که اماممون کجا دارن از سرما و گرما اذیت میشن.

امام برای شیخ مفید می نویسن :

ما اینک در قرارگاه خویش، در مکانی ناشناخته بر فراز قلهای سر به آسمان کشیده، اقامت گزیدهایم که به تازگی به خاطر عناصری بیداد پیشه و بی ایمان، به ناگزیر از منطقهای پر دار و درخت به این جا آمدهایم و بزودی از اینجا نیز به دشتی گسترده که چندان از آبادی به دور نیست، فرود خواهیم آمد و از وضعیت و شرایط آینده خویش تو را آگاه خواهیم ساخت.  

نمی دونم چرا این مداحی رو گوش میدم

 +

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 20:35  توسط علی  | 

مطالب قدیمی‌تر